همه بودن
همه نیستن
یعنی چی؟ خودم میدونم فکر کنم بعضی ها هم بفهمن
همین بسه
آبی چشمانش من را به یاد دریا انداخته بود
شاید عمق هر دوی آنها هم به یک اندازه بود
پیراهنش هم درست به رنگ چشمانش بود که در آن تاریکی شب توجه هر کس را جلب میکرد
رو زگار رنگ موهایش را گرفته بود و به جای آن پشتی خمیده به او داده بود
دریایش آرام در جستوجوی چیزی بود
به دنبال پاسخ سوالی نپرسیده
نمیدانم چه وقت آن را خواهد یافت....
منتظر بود نگاهش رو بخونه
اما اون فقط میخواست بشنوه
نگاهی خونده نشد
صدایی شنیده نشد
رفت....
آنقدر اینجا تاریک است
که صدایم از ته چاه می آید
کسی اینجا گم شده
یابنده ای هست؟
صدایی نیست...
گوش هایم گرفته
شاید صدایی باشد
گم شده در دل این تاریکی
همچون من
همچون ما ،
من و صدایم ،
که از ته چاه می آییم
...
آن قدر اینجا تاریک است
که صدا به صدا نمی رسد
...
لالا لایی لالا لالا
بخواب جونم شبه حالا
شب تاریک و من ، تنها
تو و خواب و شب یلدا
من و یاد لالایی هام
تو و خواب خوش فردات
من و فکر و خیال تو
تو و فکرت چه دور از "ما"
لالا لالا بخواب حالا
کی می دونه چی شد با "ما"؟
لالا لالا چشات نوره
تو و چشمات دیگه دوره
لالا قصه لالا غصه
لالا این دل پر از درده
لالا گاهی دلم می گه
تو این سینه چه جام تنگه
لالا امشب چه تاریکه
نخوابیدی دیگه دیره
لالا اشک و لالا خنده
لالا می گن چه بی عقله
کی می دونه کی می دونه
تو این خلوت چی مرسومه
لالا اشک و لالا گریه
بخواب حالا دیگه دیره
....
من از این خانه می روم
من از این خانه می روم
به خانه ای که نه در داشته باشد و
نه پنجره
و نه حتی دیوار
من از تمام درها و پنجره ها متنفرم
من از تمام خانه های منتظر بدم می آید
من از تمام خانه های در انتظار یک روز آفتابی
با یک مهمان آفتابی..
بدم می آید
من از چشم دوختن به این در بیزارم
من از خورشید پشت آن پنجره
دیگر خوشم نمی آید
این در...
چه زیبا بود وقتی بر آن کوبیدی
این پنجره..
چه روشن بود وقتی از آن سرک کشیدم
آن لحظه..
چه شیرین بود که آفتاب ، مژه هایت را طلایی کرد
و مرا یاد قصه ها انداختی
وقتی آشنا بودی
و دست هایت با آرد ، سفید نبود
وقتی صدایت شیرین بود ، بی عسل
وقتی "حبهء انگور" شدم و
تو را از "گرگ"ها تشخیص دادم
وقتی آمدی و
این قصه آغاز شد...
من از این خانه می روم
به خانه ای که نه در داشته باشد و
نه پنجره
و نه حتی دیوار
من از تمام درها و پنجره ها متنفرم
من از تمام خانه های منتظر بدم می آید
از تمام خانه های در انتظار یک روز آفتابی
با یک مهمان آفتابی...
سخت گرفتن خوبه
به شرطی که بدونی کجا باید سخت گرفت
پس
دونستنه مهمه
باید بدونی کدوم مهمتره
باید بدونی چی رو کجا بگی و چه کاری رو کی انجام بدی
حالا از کجا باید دونست.....
خودت رو بشناس
فکر کن ولی اول در باره ی خودت
سعی کن خودت رو آنالیز کنی
سخت بگیر ولی اول به خودت
شاید چند بار اشتباه کنی
مهم اینه که دیگه تکرارش نکنی
همه چیز بستگی به خودت داره
نه دیگران
درست در لحظه ای که همه چیزخوب است
احساسش می کنی
که به آرامی بر سرت فرو می ریزد
آن قدر آرام که نمی فهمی کی غرق می شوی
آن قدر نم نم دنیا برایت تاریک می شود
که نمی فهمی چشم هایت به این هوا حساسیت دارند
تنگ می شوند
تار می بینی
این خاصیت تنهایی ست
خوابت میگیرد
از حساسیت است؟!
نه....
تعجب نکن
غیبگو نیستم
وقتی با خودم حرف می زنم
انگار چیزهایی را می دانم که نمی دانم!
با آن همه دلیل نقض
گاهی نمی دانم چرا احساس می کنم
خدا هم مرا تنها می گذارد!!!
درست در لحظه ای که همه چیز خوب است...
خدا را فراموش می کنی
...
انگار عاشق بود
کسی که ۷ سین را ساخت
شماره از دستش در رفته بود
...
سین می چینم
بی شماره
به یمن عدد هفت
می گویم هفت تاست
چه اهمیت دارد
سین های سفرهء من
تا بی نهایت هم که باشد
۶تاست
یکی کم است
سادگی چشمانت...
سال نو مبارک ![]()
![]()
ناشکری نمی کنم
خدا بهترین ها را به من داد
کاش می دانستی
از من گذشت تمام این بازی ها
فرق می کنی؟
نه چندان
از گول زدن خوشم نمی آید ... خودم را
شاید فردا همه چیز روشن شود
خوب می خوانی
نمی دانی...
خوب آمدند
خوب خواندند
خوب دیدند
خوب ادا در آوردند
خوب ، خوب بودند
خوب ، بد شدند
...
خوب رفتم
دنیا دستهایش را به آسمان گره کرد
من بی دل شدم
گذشت از سرم تمام خوبی ها
اسمم همیشه در بدها بود پای تخته
در دلم اما...
هیچوقت به دل نگرفتم
آنها بد می دیدند اگر حرف می زدی
"من حرف می زنم
حتی اگر بد باشد"
هنوزم...
اسم من گاهی در بدها ست
باشد
خیالی نیست
دست به سینه نمیشوم که خوب ها به بدها بیست بدهند
من بد
شما خوب
من بد می مانم ... و خودم
هر که می خواهد خوب بماند ... دست به سینه
...
بد ها قانون خودشان را دارند
غریبه راه نمی دهند
به دل نگیر
چیزی در دلشان نیست ... جز بدی!
خوب که باشی ... نه دست به سینه
راهت می دهند
....
- برپا
آقا اجازه
اینا بازم تو "بدها" ن...
...
- بیست نمی خواهم از "شما" !!!
وقتی 4 - 5 سالم بود توی مهد کودک ، یکی از برنامه ها ، آموزش زبان انگلیسی بود. یادم می آد اولین کلماتی که یاد گرفتم این ها بودند :
Apple ,
وقتی یادم میاد که نگاه اون روز من به این کلمات چطور بود ، نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم. من Apple رو یه سیب بزرگ می دیدم که یک صفحه ی سفید و پر کرده بود و زیرش به انگلیسی چیزی نوشته بود که الآن می دونم همون Apple بود. همین طور در مورد Orange و Ball(یه توپ بزرگ چند تیکه که هر تیکه اش یه رنگی داشت).
انگار معنای سیب و پرتقال و توپ ، توی اون کتاب ، خودشو توی رنگ و تصویرهای کودکانه گم می کرد. برای من حکم یه بازی رو داشت.
حالا که "به اصطلاح" بزرگ تر شده ام ، دیگه این کلماتو اون طور قشنگ و بزرگ! نمی بینم. معنای اونها توی هزاران کلمه که معنی شونو می دونم یا نمی دونم گم شده. گاهی دلم برای اون احساس کودکانه تنگ می شه و گاهی به خامی نگاهم لبخند می زنم.
خیلی چیزا توی زندگی همین جوری پیش می رند. با گذشت زمان تغییر می کنند و ممکنه حتی به جایی برسند که از نگاه اولیه ای که داشتیم ، جز با یه لبخند یاد نکنیم!
راستی چقدر می شه به نگاه ها ، اعتقادها ، باورها و احساس هایی که الآن داریم اطمینان کنیم؟ چی می شه اگه یه روز ، به این احساس ها ، به این باور ها ، به چشم یه بازی کودکانه که زمانش گذسته نگاه کنیم و یا به اونا لبخند بزنیم؟!

دنیای قصه ها
هميشه از بزرگ شدن ميترسم.چون دنيای بزرگترا رو دوست ندارم.چون دنياييه که به واقعيت نزديکتره.چون با دنيای کوچولوها خيلی فاصله داره.ولی بعضی وقتا خوبه که بزرگ شيم...
که بفهميم واقعيت چيزی نيست که فکر ميکرديم ...که بفهميم،خوب تموم شدن فقط واسه قصه هاست...که بفهميم «کدوقلقله زن» يه دروغه...يه دروغه که همهء اونایی که میخواستن اون پیرزنو بخورن باور کنن که اون برمیگرده...یه دروغه که همه،حرفای دروغو باور کنن..
که باور کنيم که حتی اگه «حبّهء انگور»موند و به مامانش گفت که «گرگه» خواهراشو خورده،بازم از دستشون ديگه کاری برنميومد...پاره کردن شکم اون گرگ،شايد فقط دلشونو تسکين ميداد ولی اين تو قصه بود که «شنگول» و «منگول» صحيح و سالم از شکم آقا گرگه بیرون اومدن.این تو قصه هاست که همیشه آخرش بدا میمیرن و خوبا با خوبی و خوشی به زندگی شون ادامه میدن...
که بفهمیم قصهء زندگی ما با دنیای قصه ها فرق میکنه...قصهء ما رو کسی ننوشته...اگه نوشتنی بود شاید خیلی بهتر از اینا میشد...قصهء ما رو ما میسازیم...فقط ما..و ما چه بد قصه میسازیم...حتی نمیتونیم یه قصه بسازیم که حداقل واسه خودمون آخر خوبی داشته باشه،چه برسه که بخوايم قصه ای بسازيم که خوبا به حقشون برسن و بدا از بين برن...اصلاْ اگه همهء بدا از بين برن که خوبا ديگه خوب نيستن...
راستی خودمونیما...اگه ميشد ما هم مثل يه نويسنده که واسه بچه ها قصه مينويسه ،قصهء خودمونو خودمون مينوشتيم،اونوقت چه زندگی مسخره ای ميشد
اونوقت فکر ميکنين گرگه قصهء زندگيشو چه جوری مينوشت؟ يعنی بازم دلش ميخواست گرگ باشه؟ يا ميخواست يکی باشه مثل «بز بز قندي» که همه بگن چه مامان خوبي بود.چه بچه های خوبی داشت...؟!
اصلاْ چرا ما فکر ميکنيم که آقا گرگه بد بود يا بز بز قندی خيلی خوب بود؟! مگه آقا گرگه چيکار کرده بود؟! تو دنيايی که اگه نخوری خورده ميشی و اگه نبری بازنده ای،چی کار میکرد؟! قصهء اون از اول اينجوری بوده که همه بگن آقا گرگه بده (يا هر کی بده،گرگه!)...ولی هيچکس نفهميد گرگه کی بود؟! چی ميخواست؟! ...گرگه هم دل داشت ولی هيچکس نخواست بفهمه. پس اون چيکار بايد ميکرد؟!
تازه،مگه خود بز بز قندی هم به گرگه کلک نزد؟!...یعنی همه به گرگه کلک زدن!...شاخای «بزک زنگوله پا» رو تیز کردن ولی وقتی گرگه واسهء تیز کردن دندوناش پیش اونا رفت،دندوناشو کشیدم و به جاشون پنبه گذاشتن. اونوقت وقتی که اينجوری گرگه رو شکست دادن و شکمشو پاره کردن،شنگول و منگول و نجات دادن و شکم گرگه رو پر از سنگ کردن و دوباره دوختنش. وقتی که گرگه از خواب بيدار شد و نميدونست که چه بلايی سرش اومده،رفت سر چاه که آب بخوره،و چون شکمش سنگين شده بود افتاد تو چاه و...مرد!!!
آخ که وقتی کوچيک بودم چقدر دلم خنک ميشد که گرگه مرد
خب ديگه...اينه دنيای ما...دنيايی که يکی گولت ميزنه و تو هم برای نجات خودت،بدتر از اون عمل ميکنی!...دنيايی که همه به هم نارو ميزنن...دنيايی که فقط تو قصه ها آخر خوبی داره...
حتی اونايی هم که اين قصه رو برای بچه هاشون تعريف ميکنن،دارن بهشون دروغ ميگن.اونا هم وقتی بزرگ شدن همين کارو ميکنن...و اينجوريه که زندگی ميشه دروغ...اولش دروغ...آخرشم دروغ...
وای وای امروز کلی حالم بد شد وقتی تو اخبار دیدم اونایی رو که دیر رسیده بودن به محل کنکورشون و درها رو بسته بودن. اصلاً حالم خیلی بد شد. وقتی خودمو جاشون میذارم و فکر می کنم اگه اون موقع من هم... وای نه واقعاً حس خیلی بدیه. اینم واقعاً توش موندم که اینا چه دلی داشتن که با وجود گریه های اونا و توروخدا گفتنشون برای باز کردن در ، درا رو باز نمی کردن!! به قول داداشم واسه همینه که قانونو به خانوما نمی دن که اجراش کنن. البته اینا همه ش چرته نه این که اینجا همه چیش درسته به این کنکوری ها که می رسه قانون باید دقیق اجرا بشه
ولی خیلی حس بدی بود. یه مادره داشت می گفت تو رو خدا راهش بدین. برای اونم خیلی سخته. مامان خود من با این که 4 سال از کنکورم کذشته هنوز که هنوزه وقتی می بینه یکی کنکور داره بغض می کنه می گه آخی اینا چه قد زحمت کشیدن چه قد امید دارن چه قد مادر و پدرشون الآن نگرانن.
یک سال زمان کمی نیست اونم برای بچه های پشت کنکوری که هم هنوز بچه اند و هم کلی برای این امتحان زحمت کشیدن و معلوم نیست تا سال دیگه چی پیش بیاد...
خلاصه که یه جورایی بد جوری اعصابم به هم ریخت ![]()
اینجا تهران است
صدای من از ته دلم به گوش شما می رسد آیا؟
دل من تنگ است
آن قدر تنگ که شک دارم دیگر جایی برای تو باشد
.....